|
سال 1388مبارک | چهارشنبه پنجم فروردین 1388
اغاز سال ۱۳۸۸را به مردم فارسی زبان جهان تبریک عرض می کنم
با امید سالی خوش ویک رنگی در دوستی و همبستگی
...... درود بر روان پاک زرتشت ......
روزگار خوشی را در این سال برای شما ارزو مندیم
کامران دالوند نوشته : مسلم دالوند | 19:1 | موضوع: | |لينك ثابت
لرستان، نماد هویت و هستی ما | پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ابراهیم خدایی
نام لرستان، نماد هویت و هستی ما روزی روزگاری مردمی بودند و نامی داشتند، نام خویش مقدس و عزیز میدانستند، بدان میبالیدند و تلاش آنها این بود که هرجا فضلی و هنری از ایشان صادر میشود جز بدین نام نامور مباد. همین بود که اجازه ندادند اتابکان لر بزرگ و لر کوچک نامی دیگر گیرند، برخی منابع کوشیدند نام ایشان را مثل همه سلسلههای پادشاهی منطقه از روی طایفه و خاندانی برگزینند (چه لر بزرگ از هزارسفیان بود و لر کوچک از آل خورشید) اما نتوانستند، تا «لر» تقریبا تنها نام قومیتی ایرانی باشد که نام آن بر قدرتی سیاسی و دولتی نهاده شده است، این نه در میان سلسلههای ترک سابقه داشت و نه در سلسله های کُرد و پارس و گیلک و.. این اقوام همواره نام دولت خود را از دل طایفهای بر میگزیدند نه تمامیت قومیت خویش، این لرها بودند که حکومت منطقهای خود را به نامی جز لر نامور نکردند. پس از دوره اتابکان که نزدیک به نیم هزاره طول کشید باز حاضر نشدند که سلسله کم قدرتتر ولایت خویش را به صفتی جز «لرستان» مزین کنند و این شد که مابقی تاریخ لرستان تا روزگار معاصر زیر بیرق «والیان لرستان» بود گرچه میتوانست با نام و نشان طایفهای هم مأنوس شود اما نشد و اگر بود کلمه «فیلی» فقط صفتی زاید بر لرستان بود تا از مابقی اراضی لرنشین مشخص شود. هرچند مستبدان و غاصبان صفوی و افشاری و مخصوصا قاجاری چشم دیدن بزرگی و حشمت و یکپارچگی لر بزرگ را نداشتند و آنرا تجزیه کردند اما لر بختیاری و لر کهگیلویه هیچگاه از پیشوند لری خود دست نکشیدند. همین بود که ادیبان و درویشان برخواسته از این دیار هیچکدام به صفتی غیر از لر و لره و لرستانی راضی نشدند از بابالره لرستانی (زهی سعادتا که نام لر دوبار در نامت تکرار شود) تا شاهخوشین لرستانی، تا خانالماس لرستانی تا طاهرهلره و فاطمهلره، و دهها کس دیگر اگر لقب لر و لرستانی نداشتند الآن در این وانفسا به سادگی از سوی بدخواهان این آب و خاک نادیده گرفته شده بودند و تعلق ایشان از سرزمین لرستان و قومیت لر دریغ میشد! کسی نتوانسته آثار باستانی لرستان را جز با نام «مفرغ لرستان» عرضه کند ورنه میشد آن را به نام غاری یا محوطهای باستانی یا سلسلهای باستانی (مثل کاسیت و عیلام و..) هم معرفی کرد. همین نام نامی لر و لرستان است که در سخن بزرگی چون مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) همپای عراق و شام ارج دارد و به ذهن متبادر میشود که الان این دو نامجا خود نام چند کشورند همچون کویت و عراق و فلسطین و لبنان و سوریه: گر شام و اگر عراق و گر لورستان / روشن شده زان چهره چون نورستان/ با منکر و با نکیر همدستی کن/ تا دست زنان رقص کند گورستان (کلیات شمس تبریزی، رباعیات) و سعدی نکوئی وی را ستود: هرچند که هست عالم از خوبان پر/ شیرازی و کازرونی و دشت و لر.. (کلیات سعدی، رباعیات) و فردوسی دربنای خرمآباد آن گزارشی در شاهنامهاش آورد (جغرافیای تاریخی و تاریخ لرستان، ساکی، ص97) و حافظ از ملک ایذج (ایذه مرکز لر بزرگ) سخن به میان آورد و مدح اتابک گفت . باز وقتی لرهای بختیاری در عصر مشروطه و دموکراسی حماسهای آنچنان آفریدند خود را جز لر بختیاری معرفی نکردند و کابینهشان جز به «کابینه لری» نامور نشد. اما اینک قضای روزگار بین که بدخواهان (و گاه نمک نشناسان و قدرمدانانی از فرزندان همین سرزمین) چگونه تلاش میکنند هرجا نامی از لر و لرستان هست تضعیف شود و هرکدام به داعیهای تا به خواستههای پلید و نامشروع خویش دست یابند. نام شرکت «داروسازی لرستان» را به «اکسیر» تغییر دادند و کوشیدند نام تجاری شیشه لرستان (لرکروک) را دگرگون کنند، ماکارونی «سی لُر» را با نام بیمعنا و مسخره سی لَر میخوانند و از این همه بیمغزی و قباحت و خودباختگی خویش شرمنده هم نمیشوند. و امروز میبینیم آب خدادادی سرزمین ما را به کام خویش میبرند و حتی آنرا به نام شهری در چند استان آنسوتر در دل کویری که حتی در خواب هم یک «رود» ندیده است میخوانند تا نام آن شهر همنشین رود شود و نام «لرستان» و «الیگودرز» بیش از پیش یادآور محرومیت و عقب نگهداشتهشدگی و خشکی و خشکسالی عجین باشد و نه با رود و آب و آبادانی. امروز ما شاهد آن هستیم که برخی گرایشها و مخصوصا در دستگاههای فرهنگی دولتی بر آن هستند با ساختن و پروراندن هویتهایی چون قوم بختیاری، قوم لک، قوم ممسنی و قوم کهگیلویه و امثال آن تلاشی در متلاشی کردن نام لر داشته باشند. هرکس منکر این سخن است فقط به متن سخنرانی مسافران دولتی به این سرزمینها بنگرد آنگاه متوجه میشود فلان مسئول وقتی به لرستان جنوبی (استان کهگیلویه و بویراحمد و شهرستان ممسنی) سفر میکند با چه درایت و دقتی مواظب کلام خویش است که این مردم را به نام قومیتشان نخواند تا مبادا لر بودن شان را تبلیغ کرده باشد بلکه مدام ایشان را «قوم کهگیلویه»، «مردم ممسنی» و معمولا «عشایر غیور» میخواند و گمان میکند با این حربه فرزنداد دهدشت و یاسوج و نورآباد فراموش میکنند لر بوده و هستند. باز فراموش نکردهایم و نخواهیم کرد ریاست مجلس هفتم (که اتفاقا چهرهای فرهنگمدار هم دارند و اخیرا ماندگار هم شدند) در قضیه توهین یک نشریه کذایی به نام و واژه «لُر» در توضیحات خود حتی حاضر نشد این کلمه را به زبان هم بیاورد و مدام میگفت «توهین به عشایر»! حال آنکه به خود کلمه لر اهانت شده بود. چه عاجزانه امروز میکوشیم فضائی به وجود بیاوریم که اگر باز هوس قیمه قیمه کردن هویت ما را کردند نام آن را بگذارند «لرستان شرقی» و خیالمان دست کم از این بابت راحت باشد که با نامهای بیهویت و بیگانهای همچون «استان زاگرس» و «بوستان» و «پارسیان» بیش از پیش مسخمان نمیکنند. بگذارید باز در قضیه «رود الیگودرز» یا «لُررود» (همین قمرود جعلی!) کسی به صدای اعتراض اهل قلم و بلاگ نویسان ما و حتی نماینده مردم خرم آباد و نیز محلی از اعراب ننهد و حق حلال شیرمادریمان را در حد یک نامگذاری از ما دریغ شود، باز نشریات محلی استان خودمان به جای رساندن اعتراضمان مسایل مربوط به آمریکا و فلسطین را تیتر یک کنند (و نمیدانم چرا به آنها با اینهمه اندیشههای روشنفکرانه و باز و جهانی نشریات محلی! لرستان میگویند و از بودجه این استان میخورند). اما فراموش نکنید که با این همه حیله و تدبیر و ظلم و تسخیر نه از صلابت زردکوه چیزی کم می شود و نه از سخاوت اشترانکوه، نه از شهامت پلنگ لرستان چیزی میکاهد و نه از زلالی سیمره و سرفرازی دنا! ما نه آن آتشیم که تا ابد زیر خاکستر خموشی گیریم و نه آن گنج که همیشه در کنج ویرانه سکنی گزینیم ما فرزند سرزمینی هستیم که نماد حماسه آن «پلنگ» است کل دنیان وم بئی قدر هزارئ / ندئم ده لرسو یه بلگ دارئ خوشین الس خوشین الس / هئ کَر یافته کوی بیاو وا نفس ژه الوار کوه.. حق پیدا میو نوشته : مسلم دالوند | 20:12 | موضوع: | |لينك ثابت
زاغه نام شهری است در استان لرستان | پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
زاغه نام شهری است در استان لرستان. این شهر مرکز بخش زاغه از توابع شهرستان خرمآباد است و در سرشماری ۱۳۷۵ خورشیدی ۳۰۰۴ نفر جمعیت داشتنام این بخش ممکن است به دلیل تولید گندم و ذخیره آن در این محل باشد. همچنین ممکن است نام آن وجود انبار یا قرارگاهی نظامی در آن باشد. گردنه زاغه در این منطقه قرار دارد. زاغه دارای آب و هوایی سرد و کوهستانی است. زاغه بر سر شاهراه تهران - خوزستان در فاصله شهرهای بروجرد تا خرم آباد قرار گرفتهاست. اهالی زاغه با زبانهای لری و لکی تکلم میکنند. جمعیت زاغه حدود ۸۰۰۰ نفر است که بیشتر از دو طایفه بیرانوند و دالوند تشکیل شدهاند. طبیعت زاغه در حال از بین رفتن است. وجود تپهٔ باستانی در این شهر باعث پر آوازه شدن این شهر در مناطق اطراف شدهاست.
زاغه دارای چندین تپه از جمله تپه روستای نوماله وکلاه فرنگی وده نو ایوانی وتپه هفت چشمه که قبلا نوزادان را در ان دفن می کردند تپه کله جو تپه وسط زاغه وتپه رنگرزان وتپه اسلام اباد (چشمه کیزه) تپهای گور کش چندین هستند ناگفته نماند تپهای روستای هفت چشمه چهار عدد هستند شرط می بندم که میراث فرهنگی حتا اسمی از اینها را نمی داند غارهای این بخش هم چندین غار تفریحی هستند که یکی از انها دست کمی از غار علی صدر همدانندارد که اگر توجهی می شد برای استان کلی درامد دارد این غار در روستای زرین اباد زاغه هست به نام گاو میر در قدیم تعدادی گاو در این غار گم می شود ودیگر بیرون نم ایند به همین دلیل این اسم را بر او گذاشته اند غار قارین که زمان شاه امریکایها از ان طلا استخراج می کردند سال ۵۶ غار یار علی یکی ازبزرگترین سد های ایران به نام سد ایوشان که حدود هفت سال هست شروع شده و حدود ۳یا۴سال دیگر اتمام این سد طول می کشد سپاه پاسداران پیمانکار این سد هست وجود دارد نصف کشاورزی این شهر از نظر اب اباد خواهد شد اگر مسئولین تصمیم درستی در قبال این همه چشم انداز بگیرند زاغه شهر بزرگی خواهد شد
نوشته : مسلم دالوند | 18:36 | موضوع: | |لينك ثابت
بازیهای مخصوص مردان لرستان | چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 بازیهای مخصوص مردان لرستان بازیهای محلی:
نوشته : مسلم دالوند | 22:40 | موضوع: | |لينك ثابت
تاریخچه لرستان | سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
نوشته : مسلم دالوند | 3:21 | موضوع: | |لينك ثابت
سرزمین ایران درزمان مادها | جمعه دوم شهریور 1386 سرزمین ایران ومادها سرزمين ماد كه در كتيبههاي عصر هخامنشي تحت عنوان «مادا» و در آثار مورخان يوناني «مذيا» آمده است، در كتيبه سلمانسر سوم مربوط به سال 835 پيش از ميلاد «آماداي» ذكر شده است. پس از اين زمان در آثار آشوريان و نوشتههاي بعدي مربوط به بينالنهرين تحت عناوين «ماتاي» و «ماداي» آمده است. شايد در تعابير وسيعتر و برداشتهاي ديگر با «اومان ماندا» كه به كل سرزمينهاي شمال غربي ايران اطلاق ميشود، گفته ميشده است. اومان ماندا به جايي گفته ميشده است كه در سده هشتم پيش از ميلاد شخصي به نام ديوكس قبايل ايراني را متحد كرده و دولتي را به وسيله اين اتحاد به وجود آورد.1 ولي به طور كلي تا چه اندازه و به چه مسافتي آشوريان بر اثر حملات نظامي خود به سرزمين ماد و به طرف شرق بينالنهرين پيشروي كردهاند، مورد اختلاف مورخين است.2 اطفا به ادامه توجه فرمائید ادامه مطلب ... نوشته : مسلم دالوند | 0:55 | موضوع: سرزمین ایران درزمان مادها | |لينك ثابت
ایران قبل از اریا وپیدایش قوم ماد لروکرد | جمعه دوم شهریور 1386
ایران قبل از اریا وپیدایش قوم ماد لروکرد
سرزميني كه اكنون به نام ايران مشهور است، بخشي از سرزمين پهناوري است كه خاستگاه نخستين تمدنها بوده و ساليان دراز پيشرو ديگر تمدنهايي بوده است كه در جاهاي ديگر جهان پديد آمده بودند. بيشتر مردم ايران، سرزمينشان را با پيشينهي تمدني 2500 ساله ميشناسند، حال آنكه پيشينهي تمدني اين سرزمين دستكم به 10 هزار سال پيش ميرسد و تاريخ 2500 ساله فقط به تاريخ امپراتوريهاي بزرگ ايراني باز ميگردد. سرزمين ايران با پايان گرفتن دورهي باران در 10 تا 15 هزار سال پيش از ميلاد و آغاز عصر خشكي، كمكم براي زندگي انسان مناسب شد و تكاپوي انسان پيش از تاريخ در آن آغاز شد. آثار برجاي مانده از چنين انسانهايي را در سال 1949 ميلادي در غار تنگپبده( Pabda )، در كوههاي بختياري در شمالشرقي شوشتر پيدا كردند. سپس در هزارهي پنجم پيش از ميلاد، كه با پسروي آب و بارور شدن دشتهاي ايران همراه بود، نخستين سكونتگاههاي بشري در دشت سيلك، نزديك كاشان، ساخته شدند. حدود چهار هزار سال بعد، يعني در آغاز هزارهي نخست پيش از ميلاد، مردماني آريايينام از شمال آسيا و از راه قفقاز و ماوراءالنهر به سرزميني سرازير شدند كه به ياد آنها، ايران نام گرفته است. آنها طي چند قرن در حكم مردمان اصلي سرزميني درآمدند كه پيشتر از وجود مردماني متمدن بهرهمند بود .به بيان باستانشناس بزرگ فرانسوي، گريشمن، " آنها با زن و بچه و گله وارد شدند و بيشترشان همراه گروه سواران خود، وارد خدمت اميران محلي گرديدند. آنان مردماني بودند كه از راه شمشير و به عنوان سرباز مزدور ] مزدبگير [ زندگي ميكردند. ايشان سربازاني را تشكيل دادند كه ميبايست يك روز جانشين همان اميراني شوند كه خود در خدمت ايشان بودند."(گيرشمن رومن، ايران از آغاز تا اسلام، ترجمهي محمد معين، انتشارات معين، چاپ اول 1383، صفحهي90) البته، برخي تاريخشناسان بر اين باورند كه آرياييها از ديرينترين ساكنان سرزمين ايران هستند و نظريهي كوچ آرياييها را نادرست ميدانند. براي مثال، جهانشاه درخشاني با برسي آب و هواي جهان و بررسيهاي ديگري مانند بررسي متنها كهن ايراني و بررسيهاي زبانشناختي، چنين نتيجهگيري كرده است كه دستكم بخشي از بوميان آريايي در دوران يخبندان در جنوب ايران و در بستر خليج فارس زندگي ميكردهاند كه البته امروزه پر از آب شده است. به نظر او گرم شدن هوا و پيشروي آب در خليج فارس اين مردمان را ناگزير كرد به سوي شمال، كه آب و هواي خنكتري داشت، كوچ كنند؛ البته، در آغاز به ميانرودان و فلسطين كه نسبت به فلات ايران گرمتر بودند. به نظر درخشاني، به همين دليل نام شهري مانند "اريحا(با پيشينهاي ده هزار ساله) در فلسطين و نام رودهاي دجله و فرات و بسياري از نامهاي جغرافيايي ميانرودان تنها با زبان آرياييها مفهوم پيدا ميكنند.( دانشنامهي كاشان، بخش سوم از كتاب سوم، صفحهي 89 و 90) به هر حال، در اينجا بنا نداريم به اختلاف نظر تاريخشناسان بپردازيم، بلكه براي آغاز شناختمان از ايراني فراتر از 2500 سال، چكيدهي پژوهشها و نظرهاي رومن گريشمن را دربارهي دوران پيش از آرياييها از كتاب وي با نام ايران از آغاز تا اسلام، ميآوريم. انسان غار 1. بررسيهاي زمينشناختي نشان داده است در دوراني كه بخش زيادي از خاك اروپا را تودههاي يخ پوشانده بود، فلات ايران دورهي باران را پشت سر ميگذاشت؛ دورهاي كه طي آن حتي درههايي را كه بر بلنديها قرار داشتند، آب فراگرفته بود. 2. بين 10 تا 15 هزار سال پيش از ميلاد، كمكم دورهي خشكي آغاز شد و درپي نظم پيدا كردن جريان رودخانهها، نهشتههاي رسوبي در بستر آنها برجاي ماند و قطعهزمينهايي را به وجود آوردند كه بهزودي سر از آب بيرون زدند. 3. در اين دوران، انسان پيش از تاريخ از در غارها يا پناهگاههاي سنگي، كه سقف آنها را با شاخ و برگ درختان ساخته بود، زندگي ميكرد و با ابزارهاي سنگي به شكار جانوران ميپرداخت. آثار آن انسانها را، از جمله چكش سنگي و تبري كه به چوبدستي شكافدار وصل ميشد، در غار تنگپبده در كوههاي بختياري پيدا كردهاند.(گريشمن و همكاران، 1949) 4. انسان آن دوران نوعي ظرف سفالي ناهموار را، كه بهطور ناقص پخته بود، نيز به كار ميبرد. اين ظرفها را زنان ميساختند و كار ديگر آنها، نگهباني از آتش و گردآوري ريشههاي خوردني و ميوههاي وحشي بود. به نظر ميرسد مشاهدهي چگونگي رشد گياهان در طبيعت، او را به سوي آغاز كردن كشاورزي در زمينهاي رسوبي رهنمون شد. هزارهي پنجم پيش از ميلاد 5. خشك شدن روزافزون درهها و كوچكشدن درياچههاي بزرگ و افزايش نهشتههاي رودخانه، زمينهاي باردهي را فراهم كرد و سرانجام در حدود هزارهي پنجم پيش از ميلاد، شرايط براي شكلگيري نخستين تمدن بشري در دشت سيلك، نزديك كاشان، فراهم شد. انسان اين دوران همچنان شكارچي بود، اما كشاورزي گسترش يافته و ذخيره كردن آذوغه نيز معمول شده بود. 6. در اين زمان نخستين پيشرفت در فن كوزهگري رخ داد و آن پيدايش ظرفهاي نقشدار بود؛ كاسههاي ناهمواري كه روي آنها خطهاي افقي و عمودي كشيده شده بود. اين شيوهي نقش زدن برداشتي از شيوهي سبد سازي است، زيرا هنوز چيزي از آن زمان نگذشته بود كه انسان سبدهايي را به جاي ظرف به كار ميبرد كه روي آنها را با گل رس اندود و در آفتاب خشك كرده بودند. نخستين دوكها نخريسي، از جنس گلپخته يا سنگ و داس و تبر سنگي و صيقلي شده، از آثار به جاي مانده از آن مردمان است. 7. در پايان هزارهي پنجم پيش از ميلاد، انسان مس را شناخت و با چكشكاري سنگ آن، چيزهايي از آن ميساخت، زيرا او هنوز با ذوب كردن فلز آشنا نبود. مردو زن اين دوره به آرايش كردن گرايش داشتند. آنها حلقهي انگشتر و دستبند را از صدفهاي بزرگ و كوچك ميساختند و خالكوبي يا دستكم بزك كردن هم معمول بود و مواد آن را به كمك دسته هاون كوچكي در هاون ظريفي نرم ميكردند. 8. ذوق هنري در كندهكاري روي استخوان جلوهگر است. بدون شك، زيباترين قطعهاي كه تا كنون كشف شده، دستهي چاقويي است كه انسان اين دوران را نشان ميدهد؛ در حالي كه شبكلاهي بر سر نهاده و لنگي با كمربند به دور كمر بسته است. اين يكي از ديرينترين تصويرهايي است كه از انسان خاور نزديك شناخته شده است 9. مرده را به شيوهي درهم پيچيدهاي در كف اتاق دفن ميكردند. اين نزديكي مردگان، زندگان را از نياز به تهيهي هديه براي آنها، معاف ميكرد، زيرا روح فقيد ميتوانست در خوراك خانواده شركت كند. انسان از ديرباز بر اين باور بود كه پس از مرگ به همان صورت كه روي زمين زندگي كرده است، خواهد زيست. در غاري تبري از سنگ صيقلي كنار استخوانها در دسترس مرده گذاشته شده بود و نزديك سر نيز دو فك گوسفند نهاده بودند. جسد مردگان را به رنگ قرمز درميآوردند. اين كار در جاهاي ديگر نيز ديده شده است و به نظر ميرسد كه يا كالبد انسان زنده با پوششي از رنگ قرمز پوشيده شده بود و يا گرد اكسيد آهن را پيش از دفن روي جسد پاشيده باشند. 10. صدفهايي كه مردمان سيلك در اين دوره به عنوان زينت به كار ميبردند، از سوي پژوهشگران بررسي و مشخص شده كه از خليج فارس، يعني از فاصلهاي حدود هزار كيلومتر آورده شدهاند. به نظر ميرسد اين كالاها را فروشندگان دورهگرد به سيلك آورده باشند. هزارهي چهارم پيش از ميلاد 11. خانه گستردهتر گرديد و داراي درهايي شد كه جاي قرارگيري آنها اكنون آشكار است. چينه جاي خود را به خشت گلي، كه تازه اختراع شده بود، داد. البته، خشت فقط كلوخهاي از خاك بود كه آن را در كف دست و به صورت ناصاف درست كرده و در آفتاب خشك ميكردند. رنگ قرمز، كه با آن ديوراهاي اتاق را مياندودند، ابزار تزيين داخلي بود. 12. نوعي ظرف در كنار ساختههاي قديمي پديدار شد كه كوچكتر از آنها بود، ولي با دقت بيشتري ساخته و به شيوهي بهتري در كورهي اصلاح شدهاي پخته ميشد. پيدايش اين ظرف نشانهي اختراع چرخ است كه عبارت از يك تختهي سادهي باريك بود كه روي زمين قرار ميگرفت و فردي آن را ميچرخاند. 13. گوزهگر با خطهاي سادهاي جانوراني را تصوير كرده است كه بازگو كنندهي جنبش واقعيتپردازي كامل(رئاليسم) است. در همين زمان به سادهكردن موضوعهاي طبيعي(ناتوراليستي) نمود و در راه به وجود آوردن سبكي كه در آن اغلب تشخيص موضوع اصلي دشوار است، گام برداشت. در هيچ جاي ديگر نظير اين فن شناخته نشده است كه نشان ميدهد فلات ايران زادگاه اصلي ظرفهاي نقشدار است. در ديگر سرزمينهاي آن روزگار ديرين، نشانهاي از چنان رئاليسم قوي، كه با اين سرعت به مرحلهي سبك خيالپردازانه رسيده باشد، برجاي نمانده است. 14. فلز آرامآرام براي ساختن ابزار به كار رفت و سنك نيز ارزش اولي خود را حفظ كرد. مس را هنوز چكشكاري ميكردند، ولي ذوب نميكردند و آن را براي درفشهاي كوچك و سنجاق به كار ميبردند. جواهر فراوانتر شد و مواد تازهاي مانند عقيق و فيروزه به آن افزوده شد. 15. علاوه بر استخوانهاي جانوران اهلي دورهي پيشين، استخوانهاي نوعي سگ تازي و اسبي از نوع پرزژواسكي نيز به دست آمده است. اين اسب چارپاي كوچكي است تنومند و جسور، با يالي ستبر و برافراشته و به نظر ميرسد كه معرف طبقهي ميان گورخر و اسب جديد باشد. به كار گيري اين جانوران مسافرت و جابهجايي و كشاورزي را آسان كرد. 16. بازرگاني ميان سرزمينهاي دور رونق گرفت. جو و گندم، كه بومي ايران است، از ايران به مصر و اروپا وارد شد. ارزن كه اصل آن از هند بود، به ايتاليا فرستاده شد و برعكس، جو دوسر و خشخاش اروپا در آسيا رواج يافت و حتي به چين هم رسيد. 17. آجر صاف و مستطيلي شكل، كه با خاك نرم ساخته ميشد، جايگزين آجر بيضوي شكل شد. قطعههاي سفالي بزرگ، كه در ديوارها كار ميگذاشتند، خانه را از رطوبت حفظ ميكرد. زينت داخلي هنوز با رنگ قرمز بود، اما رنگ سفيد هم پديد آمد. 18. مرده را هنوز در كف خانه دفن ميكردند و بر استخوانهاي وي نشانههايي با رنگ گل اخري نقش ميكردند. 19. چرخ كوزهگري و كورهي آجرپزي كامل شد و كوزهگران ظرفهاي گوناگوني با نقشها و رنگهاي گوناگون ميساختند. نقشها آرام آرام از واقعگرايي فاصله گرفت و تنوع سبك به وجود آمد. به اين ترتيب كه دم جانور دراز و كشيدهتر شد و شاخها نيز بدون تناسب پهن و بزرگ گرديد و همين ترتيب در مورد گردن مرغ درازپا معمول شد. اندكي بعد فقط شاخ را نمايش ميدادند و آن، مركب بود از دايرهاي بزرگ متصل به بدني كوچك. بدني پلنگي به صورت ساده با مثلي نمايش داده ميشد. 20. كوزهگر اين دوران به فن قالبسازي هم اشنا بود و براي مجسمهي همه نوع جانوران، اسباببازي براي كودكان و يا هديههاي نذري به پيشگاه ربالنوعها، قالبسازي ميكرد. تعدادي مجسمههاي سفالين از ربهالنوع مادر و خداوند خصب نعمت و فراواني در دست است كه اغلب بدون سر پيدا شده و اين نقص از روي عمد بوده است، زيرا ميخواستهاند به اين راه ديگران را از بهكارگيري پيكرههاي سفالين، پس از مرگ مالك آن، جلوگيري كنند. 21. فلزكاري پيشرفت چشمگيري پيدا كرد. مس را ذوب و ريختهگري ميكردند. ابزارهاي فلزي بيشتر شد اما ابزار سنگي هنوز فراوان به كار ميرفت و آرامآرام جاي خودرا به تبر صاف، تبر همواره مسي و كجبيل داراي ثقبهي اتصال داد. دشنه و چاقوي مسي در خانههاي اين دوره پيدا شده است. 22. بازرگاني پيشرفت كرد. براي تشخيص مالكيت بر كالا، مهر را به كار گرفتند. روي كلوخي از گل رس نشان ميگذاشتند و آن را در دهانهي خمره جا ميدادند و يا به طنابي ميبستند. ديرينترين مهري، كه مدتها تغييري در آن ديده نشد، به صورت تكمهي مخروطي شكلي از سنگ متصل به يك حلقه بود. 23. شكل و صورت ظرفهاي سفالين تثبيت شد و در پيرامون ايران پرتوافكن شد و در اثر خوبي آن، منطقهي پراكندگي اش پيوسته دورتر شد. اين فن در طول جادهي جنوبي تا سيستان كشيده شد و از آنجا به بلوچستان و درهي سند راه يافت و از سوي شمال شالودهي فرهنگ و تمدني را كه در واحهي مرو پيدا شده است، بنا نهاد. مغرب زمين نيز بعدها از اختراع فلات ايران استفاده كرد. 24. در پايان اين دوره در منطقهي جنوب غربي دشت سوزيانا(شوش)، كه امتداد طبيعي ميانرودان(بينالنهرين) بود، مركزيتي براي زندگي مدني پيدا شد و همانجا بود كه نخستين دولت متمدن در فلات ايران برپا شد؛ يعني تمدن عيلام. هزارهي سوم پيش از ميلاد 25. عيلاميها از كوههايي كه دشت سوزيانا(شوش) را از شمال و شرق دربرميگرفتند، فرود آمده و در ربع نخست هزارهي سوم پيش از ميلاد، سلسلهاي تشكيل داده بودند و بر منطقهي گستردهاي از دشتها و كوهها، شامل بخشهاي مهمي از ساحل خليج فارس و بوشهر، حكومت ميكردند. 26. با شكلگيري سلسلهي سامي سارگن، از فرمانروايان آكد در ميانرودان، عيلاميها براي آزادي و استقلال خود به جنگهاي شديدي روي آوردند كه به دليل برابر نبودن نيروهاي دو طرف، شوش دوبار به دست بيگانگان افتاد. يكي از پسران سارگن، به نام مانتيشوسو، از خليج فارس گذشتندتا راههايي كه از آنها مواد ساختماني و فلز از كوهستانهاي ايران آورده ميشد، زير نظر داشته باشند. چند شورش عيلاميها نيز به شدن سركوب شد. 27. از فرمانروايان برجستهي عيلام، پوزور اينشوشيناك( Puzur-Inshushinak ) بود كه شهر شوش را آباد كرد و بناهاي باشكوهي در آن ساخت. وي پس از مرگ نرمسين، از فرمانروايان آكد، استقلال عيلام را اعلام كرد و به فرماندهي سپاه خود به بابل يورش آورد و حتي به آكد رسيد. با وجود اين، آكديها توانستند استقلال خود را حفظ كنند. 28. پيشرفت پوزور اينشوشيناك، ديگر قومهاي ساكن در كوهستانهاي پيرامون عيلام را نيز به تلاش براي بازيافتن آزادي وو استقلال واداشت. لولوبي و گوتي از جملهي آنها بودند كه به بابل يورش بردند. از اين دو قوم دو نقشبرجستهي سنگي برجاي مانده است. نقشبرجستهاي در سرپلزهاب، كه تصوير رئيس محلي، به نام ستل هورين شيخ خان، را نشان ميدهد در حالي كه كاني در دست دارد و دشمنان مغلوب را، كه تقاضاي بخشش دارند، پايمال ميكند. نقشبرجستهي دوم، در ورودي دهكدهي جديد سرپل، كندهكاري شده و شاه انوبانوني، پادشاه لولوبي، را نشان ميدهد با ريشي دراز و چهارگوش، كلاهي دايرهاي، جامهاي كوتاه، مسلح و طنابي را گرفته كه اسيراني را به هم بسته و همهي آنان برهنهاند و دستهايشان از پشت بسته است. 29. پس از اين، دورهاي از آشوب و ناآمني و حكومتهاي ناپايدار بر منطقه گذشت. حدود نيمهي اين هزاره، بابل بر اثر يورش گوتيها، كه از كوههاي خود در شرق زاب كوچك، در درهي ديالهي عليا فرود آمده بودند، پايمال شد. عيلام نيز از يورشها آنان در امان نماند و اين يورشگران وحشي تا حدود يك قرن و ربع قرن، شهرها و كشتزارهاي منطقه را ويران كردند و شيرازهي پادشاهي را گسستند. سپس سلسلهي جديدي به نام اور به وجود آمد و براي بيرون راندن آنها تلاش كرد. بار ديگر فرمانروايان بابل بر شوش و سراسر دشت آن چيره شدند، اما چندان نپاييدند و پيروزمندي از كشور سيماش، از كوههاي غرب اصفهان، بر شوش و عيلام فرمان راند. سپس ايسين برخاست و سيماش را بيرون راند، اما عيلام بار ديگر به دست بيگانگان افتاد. 30. ايران در هزارهي سوم پيش از ميلاد مورد توجه بيشتر حكومتهاي پيرامون خود بود. ايران گذرگاهي براي سرب بود كه از ارمنستان ميآمد و لاجورد كه آن را از بدخشان ميآوردند. خود گنجينهاي از كانيها بارزش مانند طلا، مس و قلع بود. سنگهاي ساختماني و چوب آن را براي ساختن بناهاي باشكوه به بابل ميبردند. فرمانروايان بابل در جنگهاي خود با ايرانيان، دو هدف را در سر داشتند. هدف نخست، هدف سياسي بود كه براي جلوگيري از شكلگيري هر گونه حكومت منظم و پايدار در سرزمنهاي پيرامون بابل پيگيري ميشد. هدف دوم، هدف اقتصادي و جابهجا كردن ثروت ايرانيان به بابل بود. به هر حال، همانطور كه گفته شد، ايرانيان دو سلسلهي بزرگ از بابليها را سرنگون كردند. 31. در اين دوره، فن كوزهگري به شكل ظرفهاي سفالي نقشدار دوام يافت. ظرفي به شكل خمرهاي كوچك به دست آمده كه بخش زيرين آن برجسته است و فقط بخش بالايي آن به رنگ سياه تزيين شده است. مشخصترين موضوع نقاشي، كاكل پرندگان است كه مايهي اصلي شيوهي معروف هنر ميانرودان، يعني عقابي در حال گرفتن طعمهي خود، است. در گورها نيز گوهرهاي مفرغي و سيمين يافت شده است. سنجاقهاي مفرقي براي ثابت نگهداشتن دامن جامه بسيار پيدا شده است. در آن زمان مفرغ كمياب بود و به احتمال زياد از طلا و نقره بيشتر ارزش داشت. در واقع، ايران در اين زمان وارد عصر مفرق ميشود. هزارهي دوم پيش از ميلاد 32. مهمترين رويداد اين دوره، پيدايش مردماني از اصل هند و اروپايي در ميان مردماني است كه ميتوانيم آنان را بوميان ايران بناميم. آنان بر اثر فشار قومهاي ديگر، سرزمين خود را در دشتهاي اوراسي، در جنوب روسيه، ترك گفتند و طي كوچ كردن، دو دسته شدند. يك دسته، كه آن را شاخهي غربي ميناميم، درياي سياه را دور زد و پس از گذشتن از بالكان و بسفر، در آسياي صغير نفوذ كرد و اتحاديهي ختيان(هيتيها) را به وجود آوردند. 33. شاخهي شرقي، كه به نام هند و ايراني شناخته ميشود، در شرق درياي خزر حركت كرد و يك دسته، كه جنگجوتر بودند، از قفقاز گذشتند و تا فرات پيش رفتند. آنان با هوريان بومي، كه قومي اصيل بودند، پادشاه ميتاني را تشكيل دادند. آنان فرمانروايي خود را نه تنها در شمال ميانرودان گسترش دادند، بلكه دولت آشور را نيز محدود كردند. آنها با پيوستكردن درههاي زاگرس شمالي، كه مسكن قوم گوتي بود، به قلمرو خود، فرمانرواييشان را پايدار كردند. بهترين دوران اين پادشاهي، حدود سال 1450 پيش از ميلاد بود كه مصر با آن متحد شد و نيرومندترين فرعونها با دختران پادشاهان ميتاني ازدواج ميكردند. اين پادشاهي در پايان سدهي چهاردهم پيش از ميلادي در پي درگيريها دروني و يورشهاي هيتيها از هم پاشيد. 34. هند و ايرانيان دربارهي پرورش اسب، كه به نظر ميرسد خود آنان در آسياي صغير وارد كرده باشند، پيماننامههايي به جا گذاشتهاند. يك گروه از اين سوران جنگي، در طول چينخوردگيهاي زاگرس مركزي به حركت افتادند و در ناحيهاي در جنوب جادهي بزرگ كارواني، ناحيهاي كه بعدها به عنوان مركز پرورش اسب شناخته شد، نفوذ كردند. اين قوم از سوي قوم كاسي، كه از اصل آسياني بودند، تحليل رفتند. سرانجام شاخهي شرقي جنبش هند و اروپايي به سوي شرق رفت و پس از گذشتن از گذرگاههاي هندوكش، در طول پندشير و رودهاي كابل فرود آمدند. 35. سلسلهي جديدي در عيلام پديدار شد كه پادشاهان آن خود را پيامبر خدا، پدر و شاه ميخواندند. سندهاي اقتصادي اين دوران به زبان آكدي نوشته شده، اما وجود واژههاي بسيار بومي، شاهدي بر گسترش تمدن بومي است. در دين نيز توجه به ويژگيهاي بومي ديده ميشود چنانكه خدايان بومي بر خدايان بابلي برتري داشتند. 36. در آغاز هزارهي دوم، عيلاميها به بابل يورش بردند و يكي از فرمانروايان آنها در لارسا، سلسلهاي بنيان نهاد. عيلاميها سلسلهي ايسين را برچيدند و بر شهر اوروك و بابل چيره شدند. اما نشستن حمورابي بر تخت شاهنشاهي بابل، از گسترش عيلاميها جلوگيري كرد. عيلاميها در لارسا شكست خوردند. سپس دوران چيرگي قوم كاسي بر منطقه فرا رسيد. 37. عيلام در زمان فرمانروايي شوتروكناخونتهي اول(1171-1207 پيش از ميلاد) به اوج شكوفايي خود رسيد. وي پرستگاههاي مهمي در همهي شهرهاي زير فرمان خود برپا كرد. او به بابل يورش برد و و آخرين نمايندهي سلسلهي كاسي را برانداخت و پسر خود، كوتيرناخونته را جانشين كرد و اين پادشاه مجسمهي مردوك، خداي ملي بابل را به شوش جابهجا كرد. 38. در زمان شاه شيلهاك اينشوشيناك(1151-1165 پيش از ميلاد) عيلاميها به سرزمينهاي دوردستتري دست يافتند. آنان تا ناحيهي دياله نفوذ كردند و به كركوك رسيدند. آشور را دور راندند و بابل را محاصره كردند. همهي درهي دجله، بخش زيادي از خليج فارس و رشته كوه زاگرس زير فرمان عيلاميها رفت. به اين ترتيب، همهي بخشهاي غربي ايران زير فرمان نخستين شاهنشاهي ايران درآمد. 39. در پايان هزارهي دوم پيش از ميلاد، سلسلهي جديدي در بابل شكل گرفت كه بختالنصر پادشاه آن بود. وي پس از چند تلاش ناكام، سرانجام عيلام را شكست داد و بر شوش دست يافت. او مجسمهي مردوك را پيروزمندانه به پرستشگاه خويش در بابل بازگرداند. يكبار ديگر عيلام به تاريخ پيوست و اين بار سه قرن به درازا كشيد. 40. در هزارهي سوم پيش از ميلاد، اختراع مفرق باعث كامل شدن روش تولد ابزارهاي فلزي شد و درخواست براي مواد خام روزافزون شد. اين سرچشمهي ثروت ايران را به عنوان يكي از مهمترين تهيه كنندگان مس، قلع، سرب، چوب و سنگ، مورد توجه همسايگان غربي و نيز هندوستان قرار داد. هزارهي اول پيش از ميلاد 41. در آغاز هزارهي نخست پيش از ميلاد، نفوذ دوم ايرانيان(آرياييها) در ايران آغاز شد. آنان از همان راههاي پيشين اما با موجهاي پشتسر هم به اين سرزمين روي آوردند. آنان پس از نفوذي آرامآرام، كه چند قرن به درازا كشيد، اربابان اين منطقه شدند و از آنجا براي چيرهشدن بر جهان حركت كردند. 42. شاخهي شرقي ايرانيان، كه از ماوراءالنهر آمده بودند، نميتوانست به سوي هندوكش گسترده شود، زيرا همهي ناحيهي رخج و پنجاب را پيشتر شاخهي آرياييان- هندوان گرفته بودند. بنابراين، تازهواردان به ناچار راهي غرب شدند و در مسير جادهي طبيعي، كه از بلخ به سوي قلب ميرفت، پيش رفتند. اين بخش ايران از هند كمتر مورد توجه بود و فقط از جهت مساحت ارزش داشت. 43. آرياييهايي كه به ايران آمدند، مانند آرياييهايي كه به اروپا رفتند، در اصل چوپان بودند و در ميان آنان كشاورزي جايگاه اندكي داشت. آنان پرورش دهندهي اسب بودند و سوارهنظام و گردونهرانانشان در پيشرفت بيباكي و شجاعت آنان تاثير فراواني داشت. 44. در آن زمان كه آرياييها به ايران آمدند، تمدنهاي باشكوهي در غرب ايران وجود داشت. عيلام، كه شامل سوزيانا(شوش) بود و تا رشتهكوههاي ساحلي ادامه داشت و ميانرودان كه سومر، بابل و آشور را تجربه كرده بود. آنچه مانع پيشروي آرياييها شد نيز همين تمدنها بود نه رشتهكوههاي زاگرس. آرياييها در آن زمان توان رويارويي با اين تمدنها را نداشتند. 45. آرياييها طي چهار قرن قوم بومي و اصلي ايران را مستهلك كردند و تمدن ويژهي خود را بنيان نهادند. بنيان اين تمدن تا اندازهي زيادي بر فرهنگهاي سرزمينهاي همسايه، كه هر چند راه پيشرفت او را به سوي غرب سد كرده بودند، ولي هميشه دشمن او به شمار نميرفتند، استوار بود. 46. سواران آرايايي با زن و بچه و گله وارد شدند و مزيت تقسيم ناحيه را به ممالك كوچك متعدد به دست آوردند. بيشتر آنان همراه گروه سواران خود در خدمت فرمانروايان محلي وارد شدند. آنان مرداني بودند كه از راه شمشير و به عنوان سرباز مزدور زندگي ميكردند. ايشان سربازاني را تشكيل دادند كه ميبايست يك روز جانشين همان فرمانرواياني شوند كه خود در خدمت ايشان بودند. آرامآرام جانشيني رخ داد. 47. بخشي از آرياييها در منطقهي باستاني و پيش از تاريخي سيلك(كاشان) ساكن شدند. ظرفهاي نقشدار زيادي از تپههاي سيلك به دست آمده است و تصوير انسان را بر ظرف سفالي براي نخستين بار در ميان سفالهاي اين منطقه ميبينيم. تصوير انسان در سيلك بسيار قديميتر از يونان است. تصويرهايي از مردان جنگجو، داراي كلاهخود با جيغه و پر و نيمتنهي كوتاه و چسبان. روي يك مهر استوانهاي صورت جنگاوري بر پشت اسب نقشبسته كه با غولي ميجنگد. روي مهر ديگري، مردي روي گردونهاي، كه دو اسب آن را ميكشند، ايستاده و تيري به سوي جانوري، كه ميخواهد شكار كند، پرتاب ميكند. 48. به كارگيري يك در ميان آجرخام و سنگ در ساختن ديوارها، نشانهي فن ساختماني است كه تا اين زمان در فلات ايران ديده نميشود. فاتحان بايد آن را از جاي ديگر، شايد از سرزمينهاي شماليتر ، طي كوچ خود يادگرفته باشند. ابزارهاي آهني نيز در اين دوره فراوان ميشود كه البته دليلي وجود ندارد كه آن را به تازهواردان نسبت بدهيم. 49. دهكدهي پيش از تاريخي سيلك، كه طايفهاي از سواركاران بر آن يورش بردند، آرامآرام به يك شهر استوار تبديل شد. كاخها، ساختمانهاي فرعي و شايد يك پرستشگاه و محلههاي مسكوني كه برج و بارويي محكم آنها را دربرميگرفت. نيروهاي تازه وارد نه تنها با فروانروايان محلي بلكه با شاهنشاهي آشور نيز جنگيدند. 50. سرانجام آرياييها با شكلگيري دولت ماد به سوي تمدن گام نهادند. آنان آشوريها و ديگر سلسلههاي منطقهي ميانرودان را به زير فرمان خود بردند و آرامآرام راه را براي شكلگيري نخستين و بزرگترين امپراتوري جهان هموار كردند. نوشته : مسلم دالوند | 0:29 | موضوع: | |لينك ثابت
| چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 نوشته : مسلم دالوند | 13:56 | موضوع: | |لينك ثابت
علم طب قدیم پیرمردان لرستانی این مطلب مربوط به سلام لرستان است | یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
باسلام علم طب قدیم پیرمردان لرستانی زمستان سال ۱۳۸۵ دریکی ازبیمارستانهای بروجرد پیرمرد بروجردی به دنبال کاری گذرش به این بیمارستان می افتدکناردرب حیاط چشمش به یک زوج جوان می افتد که گریه کنان یک بچه باسن نزدیک به دوساله روی دستانشان بیهوش افتاده وبسیارنگرانندپیرمرد نزدیک می شودباکمی دلداری می خواهدانهاراارام کندولی اثری نداردمی پرسد اخرشماچرا نگرانید مردجوان جوابی نمیدهدگویا ازمزاحمت ناراحت میشود پیر باتجربه ازخانم میپرسدخانم می گویدمادرروستاهای هم جوارزندگی میکنیم برای احوال پرسی اقوام به اندیمشک رفتیم اخه فامیل شوهرم دامدارند زمستانه به گرمسیر میروند دو روز بود که مهمان بودیم بچه زیرچادرخواب بود که یک دفعه صدایش بلندشدمن دویدم اورابلندکردم دیدم هزارپایی داخل گوش میثم میرفت بادست گرفتمش ولی سر خورد و داخل شد چنددقیقه بعد میثم ازهوش رفت ماسریع اورا به بیمارسنان اماکاری نکردن وحالا سه روز هست امدیم بروجرد پزشکان میگویند بامخارج بیمارستان ودستمزد ده میلیون پول لازم هست ماهم نداریم واگرهم داشته باشیم میگویندبعدعمل جراحی اگربچه نمیره ممکنه دیوانه بشه پیرمردلبخنی زدوگفت دخترم مرگ دست خداست شما که با پزشکان متخصص نتیجه گرفتیدکه راه حلی دیگرنیست اما من میگم به خدا توکل کنید همراه من به منزل ما برویم شاید بتوانم به کمک خدا برای میثم کوچلو کاری بکنیم نشد هم ضرری نکردید خلاصه همراه رفتند منزل پیرمرد میثم را کنار باغچه خوابند ونی قلیون را تراشیدمقداری پنبه دورش گزاشت ودال گوش بچه کرد وسردیگرنی را داخل خاک باغجه کرد حدس بزنید چی شد هزارپا بعد ازپنج روز ازگوش میثم خارج شد ورفت داخل باغچه فورا میثم کوچلوی داستان ما بهوش امد ودرخواست اب کرد زوج جوان درحالی که سرازپا نمی شناختن برسروکله پیرمرد بوسه می زدن پیرمرد گفت بابا چه خبره هزارپا بوی خاک را حس کرد وبیرون امد این که بار اول نیست ازاین مثائل زیاددیدیم شب را همان جاماندن وفردا خوشحال به دیار
پزشکان ان بیمارستان که درست نیست اسمش بگئیم جیبشان از ده میلیون خالی ماند فکر میکنم پیرمرد تا اخرعمرش انجا نرود اگر برودکتک حسابی می خورد
نوشته : مسلم دالوند | 22:21 | موضوع: طب قدیم میثم را نجات داد | |لينك ثابت
گذشته لرستان | چهارشنبه سوم مرداد 1386
گذشته لرستان
نوشته : مسلم دالوند | 18:51 | موضوع: | |لينك ثابت
|
|